# نداهای درونی انسان |
![]() |
ویژگی نداهای درونی انسان
صدای قرآن، صدای امام و صدای مناجات جلوههای ذاتِ اخلاقی بشر است و هر لحظه او را تحریک میکند. آن ندای درونی به اندازهای که انسان را جنبش میدهد و به سوی هدف حرکت میدهد، تمام وابستگیها را نیز از او میگیرد و به تمام معنا به او کمال مطلق میدهد.
اگر انسان مطیع ندای حکیمانة درونی باشد خداوند به آن سوگند میخورد «اقسمُ»، اما اگر این ندا را سرکوب کرد خداوند به آن سوگند نمیخورد «لا اقسمُ». تا میتوانیم باید این زمینه را زنده نگه داریم و خود را در مقامات مناسبی از اجتماع حفظ کنیم. ندای درونیِ انسان، جاه طلب، مقام طلب، مال طلب و گناه طلب نیست، بلکه ندای درونی او خدا را میخواهد و غیر از امر خدا چیزی نمیخواهد.
امام حسین و ندای درونی
امام حسین در روز عاشورا چندین تیر کاری خوردند، اما یک بار هم به خودشان اجازه ندادند که چیزی بگویند و شکوهای بکنند؛ چون ندای درونی حضرت سالم است. اما جامعة امروز ما به خاطر کوچکترین مسأله، دیگران را نفرین میکنند و تا به مشکلی میرسند سعی میکنند دیگران را مقصّر بدانند.
اولین تیر را شخصی به نام «سنان» به سوی حضرت پرتاب کرد که به گلوی مبارکش اصابت نمود، حضرت که روی زمین افتاده بود بر جای خود نشست و تیر را از گلو خارج ساخت و دو کف دست را زیر گلو به یکدیگر نزدیک ساخت تا پر از خون شدند و با آنها سر و صورتش را خضاب نمود و فرمود: «هکذا ألقَی اللهَ مُخضَّباً بِدَمِي مَغصُوباً عَلَيّ حَقّي؛ اینگونه به دیدار خدایم میروم، سر و صورتم به خونم خضاب و حقّم سلب شده است».
سپس مقداری از خون را به آسمان پاشید و عرضه داشت: «اللهُمَّ إنّی أشکوا إليک مِمَّا يُفعل بابنِ بنتِ نبيِّکَ؛ خدایا! از رفتاری که با فرزند دخت پیامبرت صورت میگیرد، نزدت شکایت میآورم».[1]
یکی دیگر از آن تیرها که به حضرت اصابت کرد زمانی بود که امام ایستاد تا لحظهای استراحت نماید در حالی که در اثر مبارزه و شدت گرما توانش کم شده بود، ناگاه سنگی بر پیشانی مبارکش اصابت کرد، پس لباس خود را گرفت که خون را از صورتش پاک نماید تیری سه شعبه و آهنین و مسموم بر سینة مبارکش (و بر اساس بعضی از روایات) بر قلب مبارک حضرتش نشست.
امام حسین فرمود: «بِسمِ اللهِ وَ بِاللهِ وَ عَلَی مِلَّةِ رَسُولِ اللهِ» و سر بسوی آسمان برداشت و گفت: خدایا! تو میدانی اینان کسی را میکشند که روی زمین فرزند پیامبری جز او نیست؛ سپس تیر را گرفته از پشت بیرون آورد و خون همانند ناودان جاری شد، آنگاه دستش را زیر آن زخم گرفته، چون از خون لبریز شد به آسمان پاشید و از آن خون قطرهای بازنگشت، باز دست مبارکش را از خون پر کرده و بر صورت و محاسنش مالید و فرمود: همینگونه باشم تا جدّم رسول خدا را ملاقات کنم و بگویم: ای رسول خدا! مرا این گروه کشتند.[2]
امام حسین در اوج مشکلات فقط میفرمود: «اللهم إنّی أشکوا إليک»؛ خدایا فقط به تو شکایت میکنم. این ادب در مقابل معشوق است و آنقدر مقام بالاست که فراتر از درک انسانی است.
وقتی که شمر بر بالای سینة مبارک امام نشست و محاسن آن بزرگوار را گرفت و خواست امام را به قتل برساند، امام لبخندی زد و فرمود: آیا مرا میشناسی و میدانی من کیستم؟
شمر گفت: تو را خوب میشناسم، مادرت فاطمة زهرا و پدرت علیّ مرتضی و جدّت محمد مصطفی است، تو را میکشم و باکی ندارم!! امام هم فرمود: ملاقات میکنم خدا را در حالی که محاسن من به خون سرم خضاب شده است.[3]
کیست این بشر!؟ نفرمود: خدایا! شمر را بکش! بلکه در کمال آرامش است، این ندای درونی است که حوادث را آسان میکند. خداوند میداند که شمر کیست و حضرت هم او را میشناسد، اما در فکر ملاقات با معبودش است، و چقدر زیباست که این حوادث مهمّ و پندآموز در جوامع بشری به صورت یک فرهنگ درآید.
[1]. ارشاد، ج2، ص109.
[2] . بحارالانوار، ج45، ص53.
[3]. بحارالانوار، ج45، ص56.
فرم در حال بارگذاری ...
[پنجشنبه 1396-11-12] [ 01:06:00 ق.ظ ]
|